عشق نمي پرسدکه تو کي هستي فقط ميگه که تو مال مني، عشق نمي پرسد اهل کجايي فقطميگه که تو قلب من زندگي ميکني، عشق نميپرسد که چکار ميکني فقط ميگه که باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته، غشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط ميگه که هميشه با مني،عشق نميپرسد دوستم داري فقط ميگه که دوستت دارم
چگونه تو را از ياد ببرم ، چگونه؟ به چشم من که مجنونم کسي مثل تو ليلا نيست بگو بين دو صد يارت ز من عاشقتر آخر کيست من تنبل که تا اکنون به دنبال دهي بودم ببين حالا همين تنبل به درس عشق گرفته بيست به صد شيوه به تو گفتم که در عشق تو مي سوزم تو را اما گمان افتاد که عشق من فقط بازيست در آن لحظه که تو نيستي دلم ديگر به پيشم نيست بيا جانا ببين آخر که جاي تو چه قدر خاليست يقين روزي که من بينم دو تا چشم سياهت را دل ديوانه ام را تو نمي داني به چه حاليست بناليدم به پيش سنگ و او آخر به رحم آمد بماندم من که آخر اين دل سردت ز جنس چيست
خانه ام بي آتش دستهايم بي حس و نگاهم نگران مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده پيکر نازک تنها قلمم ؛زير آوار غم و درد خرد شده مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس مي تواني تو از اين دنياي وحشي بنويس من دگر خسته شدم راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده زيباييست؟! رنگ مرگ عشق آبيست؟ مي تواني تو بيا؛ اين قلم ؛ اين کاغذ بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس بنويس از کمر بيد شکسته ؛ و يک پنجره ساکت و بسته هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش صحنه ئ پيچش يک پيچک زشت جرئتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟ کاغذت مي سوزد؟ من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا اين قلم؛ اين کاغذ؛ اينهمه مورد خوب من دگر خسته ام از اين تب و تاب تو تواني بنويسي بر آب؟
كلمه هايمان را كاشتيم تا در جلگه هاي فردا قد بكشند. واژه هايمان را آويخته ي باد كرديم تا در بالادست، به درك درستي از پرواز برسند. شعرهايمان را ـ با قاطعيت ـ به جرسي سنگي بدل كرديم تا در بلنداي كوهها تاريخي زنده به جنبش درآيد. اما، حيفا و دريغا! دشتهايمان را چونان كاغذ برگ ها سوزاندند آسمانمان را در قفس كردند و كوههايمان را ترور كردند
قدم هايم ميگويد با من... گويي آنها هم تنهايند كه ديگر نيست در كنارشان قدم هايش... آن آشنا را ميگويم صداي سنگينيست براستي اين صداي سكوت و چه قريب و آشنا مدتيست ذهنم و البته قدم هايم آشنايند با اين با اين صدا گرم و پر از انگيزه ...براي گفتن رازهايي...و البته رازهايش با كلام توصيف نميشود همچنان كه درد هايش ...و زخم هايش راستي سكوت چه رنگي دارد ؟ نه ...رنگ ها هم نميتوانند جلالش را توصيف كنند قدم هايم هم سكوت كردند ...در پاسخ به اين سوال ...من كه جاي خود دارم حالا ديگر اين دو رفيق شده اند ...گويي هزار ساليست كه آشنايند سكوت و قدم هايم را ميگويم بعد از ظهري...گرم گرفته بودند ...زيبا و صميمي كه آدم بهشان حسودي ميكرد قدم هاي آن آشنا جايشان را به سكوت داده اند ...ديگر رسم روزگار است ما كه تنهاييم ...لااقل او آشناي جديدي دارد قدم هايم را ميگويم
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟.... گفت آغازش سراسر بندگيست.... گفتمش پايان آن را هم بگو.... گفت پايان همه شرمندگيست.... گفتمش درمان دردم را بگو.... گفت درماني ندارد بي دواست.... گفتمش يک اندکي تسکين آن.... گفت تسکينش همه سوز …. فنا ست نيکوست
پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو باغش مي گذره پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم تن من پاره اي از آن تن توست و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست
روان پرور بود خرم بهاری که گیری پای سروی دست یاری و گر یاری ندارد لاله رخسار بود یکسان به چشمت لاله و خار چمن بی همنشین زندان جانست صفای بوستان از دوستان است غمی در سایه جانان نداری و گر جانان نداری جان نداری بهار عاشقان رخسار یار است که هر جا نوگلی باشد بهار است
نه تک درختی می توانم بود در خشکی کویر و نه پرنده ی تنهایی در تنگی قفسی و نه ترانه ی کوچکی در خالی فضایی من درختی هستم که به عشق جنگلی روییده ام پرنده ای هستم که به شوق پرواز آمده ام ترانه ای هستم که به شور شنیدن زاده ام در این برهوت در سرزمینی که با داغ هزار شعله ی زخم مرا می سوزانند
بی تو خودمو تک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که یاور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه ها مو ندیده یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش می زنه
عشق نمي پرسدکه تو کي هستي فقط ميگه که تو مال مني، عشق نمي پرسد اهل کجايي فقطميگه که تو قلب من زندگي ميکني، عشق نميپرسد که چکار ميکني فقط ميگه که باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته، غشق نمي پرسد که چرا دور هستي فقط ميگه که هميشه با مني،عشق نميپرسد دوستم داري فقط ميگه که دوستت دارم